New Post.
من همیشه در تاریکی غرق شده بودم،
چه در باطن و چه در ظاهر،
من همیشه شیفتهی تاریکی بودم..؛
ولی،
هنگامی که تو را دیدم،
گویا روزنهی نوری در عمق آن سیاهی و پوچی، شروع به تابیدن کرد..
فقط یک نقطه بود،
اما پُر نور.
میترسیدم.
میترسیدم که اگر به سمت آن نور میرفتم، شاید دیگر هیچ راه برگشتی وجود نداشته باشد !
میترسیدم که در آن روشنی بسوزم !
' تو '
مانند خورشیدی بودی که شعلهات
از جنس عشق بود، نه نابودی.
مثل دستانی گرم که مرا در همان نقطه،
کنار همان نور،
به آرامی در آغوش گرفتند.
ترسم از سوختن،
به لذت گرم شدن بدل شد.
و هراس از گم شدن در روشنایی،
جایش را به آرامش یافتن در خانهای تازه داد؛
خانهای که تو،
نورِ تمامِ راهش بودی :)
اما نور تو،
فقط راه را نشان نداد،
بلکه به من آموخت که چگونه در تاریکیهای گذشتهام،
دنبالِ همان نقطهی نور بگردم؛
آموختی که سیاهی،
همیشه پایان نیست،
گاهی فقط بستری است
که نورِ حقیقی
در آن،
شکوفا میشود.
و من،
دیگر از تاریکی نمیترسم،
چرا که میدانم،
تو همیشه نورِ منی،
و در دستهای تو،
حتی دلگیرترین شبها هم،
صبح خواهد شد.
چندی قبل به تو گفتم: که من زندگی ام را در تاریکی گذرانده ام و شیفته ی آن هستم،
ولی ناگهان تو وارد دنیای من شدی و به زندگیِ من نور و روشنی بخشیدی :)
من از روز خوشم نمی آید،
اما ' تو ' صبحِ دلنشین و غمانگیز من شدی و همانگونه نیز باقی خواهی ماند، عزیزم.. 🥲🕊✨️
•━━━━━━•ִֶָ°❈°ִֶָ•━━━━━━•
#He_and_Me
من همیشه در تاریکی غرق شده بودم،
چه در باطن و چه در ظاهر،
من همیشه شیفتهی تاریکی بودم..؛
ولی،
هنگامی که تو را دیدم،
گویا روزنهی نوری در عمق آن سیاهی و پوچی، شروع به تابیدن کرد..
فقط یک نقطه بود،
اما پُر نور.
میترسیدم.
میترسیدم که اگر به سمت آن نور میرفتم، شاید دیگر هیچ راه برگشتی وجود نداشته باشد !
میترسیدم که در آن روشنی بسوزم !
' تو '
مانند خورشیدی بودی که شعلهات
از جنس عشق بود، نه نابودی.
مثل دستانی گرم که مرا در همان نقطه،
کنار همان نور،
به آرامی در آغوش گرفتند.
ترسم از سوختن،
به لذت گرم شدن بدل شد.
و هراس از گم شدن در روشنایی،
جایش را به آرامش یافتن در خانهای تازه داد؛
خانهای که تو،
نورِ تمامِ راهش بودی :)
اما نور تو،
فقط راه را نشان نداد،
بلکه به من آموخت که چگونه در تاریکیهای گذشتهام،
دنبالِ همان نقطهی نور بگردم؛
آموختی که سیاهی،
همیشه پایان نیست،
گاهی فقط بستری است
که نورِ حقیقی
در آن،
شکوفا میشود.
و من،
دیگر از تاریکی نمیترسم،
چرا که میدانم،
تو همیشه نورِ منی،
و در دستهای تو،
حتی دلگیرترین شبها هم،
صبح خواهد شد.
چندی قبل به تو گفتم: که من زندگی ام را در تاریکی گذرانده ام و شیفته ی آن هستم،
ولی ناگهان تو وارد دنیای من شدی و به زندگیِ من نور و روشنی بخشیدی :)
من از روز خوشم نمی آید،
اما ' تو ' صبحِ دلنشین و غمانگیز من شدی و همانگونه نیز باقی خواهی ماند، عزیزم.. 🥲🕊✨️
•━━━━━━•ִֶָ°❈°ִֶָ•━━━━━━•
#He_and_Me
- ۵.۳k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط